تبليغاتX
.:گلپونه های من:.

.:گلپونه های من:.

ساحل جوابِ سرزنش ِ موج را نداد ... گاهي فقط سكوت سزاي سبك سري است

خبر خبر

ماه رمضون همتون مبارک

وبلاگ نویسی از عاداتم شده بود و ترک عادت موجب مرض  ....فرار کردن راه حل من نبود برا رهایی از این حسی که اینجا ابرازش کردم  ! راهی بود برا .... میگم ... اما جایی باید باشه که کسی جز مخاطب خاص(شما) اونجارو نخونه

پ.ن۱:آدم وقتی هل هل پست میذاره..  بایدم به جای اینکه بعدNoun، Adjective   بذاره ... Verb بذاره اونم با ING !!!!!!!!   کی شنیده که به apology بگن apologyzing!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن۲ : زبون انگلیسیمونم داغون شد رفت با این هل هل بازیام !!!!!

پ.ن۳: دوباره خواهم نوشت ... جایی دورتر اما نزدیکتر از یک نفس عمیق ....آدرس خواهم داد ....

                                                                             

                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 18:13  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  | 

پست1+ آخر

قرار بود ننویسم اما یه حرفایی بود که باید میگفتم :

اینجا نمینویسم چون هم شما و هم اعضای خانوادتون اینجا رو میخوندید ،و چون یه جورایی بخاطر مطالب قبلی که به صورت کاملا تصادفی (!!!!) بهتون ربط هم داره ازتون خجالت میکشم ...
از اینکه برادرتون منو ادد کردن و از روی خجالت مجبور شدم ایگنورشون کنم ...همینجا بازم معذرت میخوام چون ایشون هم فهمیدن که تو این پمپ خون چی میگذره خجالت میکشم ...
به قول خودتون از اینکه یه دختر full face فرض بشم  خجالت میکشم ...
از اینکه حس درونیمو که هیچ جور و برای هیچ کس بروز نداده بودم  لابه لای نوشته هام ابراز کردم ازتون خجالت میکشم...
نمیدونم بگم که ای کاش این احساسو هیچ وقت نمیگفتم ، یا بگم بهتر شد که گفتم و حالا شما هم میدونید ...
دوستای خوبی که گاه و بیگاه بهم سر میزدید !
اینکه ازم به دلایل مختلف و بخاطر هر کلمه این وبلاگ جواب بخواید و منتظر جواب باشید ، شرمنده ام ...
نوشتم که بهتون آدرس وب جدید میدم ... اما با اینکه بازم یه وبلاگ جدید ساختم اما بهتره که بگم دیگه هیچ جا نمینویسم ..
اینجا رو دوس داشتم چون  هروقت به یه مشکلی میخوردم ،برای فرار از اون مشکل ، تو اینجا مینوشتم
که از شر مشکلاتم و فکرای خسته کننده یه جوری رها شم ...
اما آدما رو از حرفایی که میزنن قضاوت میکنن و من تو این محیط مجازی برای خودم از خستگی هام اینجا مینوشتم .
که دوستای مجازیم از رو همون حس و حال قضاوتم کردن...
در صورتی که اون روی سکه من،که خوشی های من بود، برا خودم و خانواده ام و دوستای حقیقیم محفوظ بوده .
امروز که داشتم کتاب فلورانس اسکاول شین رو میخوندم توش این جمله بود:

  * برای فرار از مشکلات بهشون فک نکن و در مقابل سختی ها مقاومت نکن . گاهی تکرار مشکلات ، مشکل رو بدتر میکنه . چون اونو به ذهن نیمه هشیار میسپریم و دقیقا چون بهش فکر میکنیم دوباره به سراغمون میاد .*

به خدا توکل میکنم و مطمئنم که هرچی خیرمه حتما پیش میاد ....

چون میدونم خوشبختی رو که به دنبالشم ، به دنبالمه !
همیشه و همه جا محتاج دعای همه تون هستم .

امیدوارم همتون همیشه خوب و خوش و پیروز باشید و ایام  به کامتون باشه .

                                                                                            
                                                                             مدد ز غیر تو ننگ است ، یا علی مددی 
                                                                                                   در پناه حق


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 20:23  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  | 

پست آخر

دیگه اینجا نمینویسم

هرکی آدرس وب جدیدمو میخواد یا کامنت بذاره یا آف !

حلالم کنید اگه بدی ازم  دیدید ....

                           

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 18:53  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  | 

A Big Apology

میدونم که اینجا رو میخونید
یه عذر خواهی بزرگ به قد بزرگی بد دهنی که کردم بدهکارم بهتون !
به جون خودم ، مادر من هر چیزی در مورد شما گفت ،  بیخبر از دل من گفته بود...و هنوزم بیخبره!
سعی میکنم یادم باشه :
1.  4دیواری ! اختیاری !
2.  صلاح مملکت خویش خسروان دانند ...
3.  شیطنت ها و فضولی های من مهر و موم و داخل گنجه !
4.  حق انتخاب زوری  نیس!

پ . ن:   100 بار از هرکدوم  بنویسم بسه ، نه ؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 14:43  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  | 

سراب ردپای تو

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد، کجا دستات و گم کردم که پایان من اینجا شد، کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم؟، که هر شب حرم دستات و به آغوشم بدهکارم!، تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی، تظاهر کن ازم دوری، تظاهر می کنم هستی، تو آهنگ سکوت تو، به دنبال یه تسکینم، صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم، یه حسی از تو در من هست، که می دونم تورو دارم، واسه برگشتنت هر شب، در هارو باز می زارم...

                             

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 20:6  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  | 

همدردی

به مناسبت ازدواج نا بهنگام جناب آقای ... و تنها ماندن خانم ...

 همیشه منتظر كسی باش كه اگه حتی توی ساده ترین لباسم بودی حاضر باشه تو رو به همه ی دنیا نشون بده و بگه كه : این دنیای منه ....

پ . ن :

   !...Hey! Dark Lord ! Its The Time You Should Shine

So Dont Turn Off The Lights 

پ . ن۲ :تو اینجارو هم میخونی ....؟!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 0:27  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  | 

بی باوری

حذف شد .... با هزار و یک شرمندگی از روی ماه ....!

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 0:33  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  | 

درویش

میترسم اون چیزی که بقیه میگن دروغ باشه و حرفا و کارای تو راست !

میترسم چیزایی که میبینم صداهایی که میشنوم همه یه اشتباه بزرگ باشه ! شب یلدا رو یادته؟

تو تنها موندی تا که خونواده ات از راه رسیدن !

چقد غصه خوردم که تنهایی ! برای تو هم حافظ وا کردم ! فال گرفتم !

چه مستیست ندانم که رو به ما آوردکه بود ساقی و این باده از کجا آورد

                           تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیرکه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن که باد صبح نسیم گره گشا آورد

                   رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی بادبنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد

صبا به خوش خبری هدهد سلیمانست که مژده طرب از گلشن سبا آورد

                  علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیستبرآر سر که طبیب آمد و دوا آورد

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد

                  به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازمکه حمله بر من درویش یک قبا آورد

فلک غلامی حافظ کنون به طوع کندکه التجا به در دولت شما آورد


سایه تاریکی ! بهار برفی !
شب تولدت باتو و اتاق روشنت تا صبح بیدار بودم!

برا خاطرت تو سرما نشستم و شعرای فروغ رو زمزمه کردم تا صبح ! ندیدی درویش ! نشنیدی !

شبای خلوتم رو به یاد چراغ اتاقی که یه روزی روشن بود صبح میکنم !

                                   ولی بدون !!!

اگه همه این چیزایی که من میبینم راسته و اون چیزی که تو میگی یه دروغ ! مجبوری بگی ! اگر هيچوقت هم نمي خواستي، در حال حاضر مجبوري ("مجبوري" رو با تاكيد فراوون بخون) هويتت رو برا شخصي كه مي دوني آشكار كني. بگو که من اشتباه نکردم ! بگو !

                               با توام پلاك 23!

          

           

چه کسی می داند که تو در پیله خود تنهایی؟

چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟

پیله را بگشا،

 تو به اندازه پروانه شدن زیبایی!

 تو به اندازه پروانه شدن خلق شدی، از برای پرواز، کِی برون خواهی رفت؟

 پیله ات را بگشای..


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 2:3  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  | 

خاله ریزه و .... (قسمت 4)

 صبح شنبه ، خاله ریزه ساعت 4 از خواب بیدار شد . بعد نماز و  دعا (وقتی به ولایت خیلی خیلی دور کوچ کشیدن  به دین مبین اسلام مس (اِاِاِ ، ببخشید! روی!!) آورد و تو بعضی از مراسم دعاخونی های خانومانه روضه میخوند) ، چادر به سرکرد و رفت نون بگیره .

کلی تو صف نون منتظر شد تا اینکه نوبتش شد . یه 100 تومنی به آقای شاطر داد و گفت: 2تا خاشخاشی بی زحمت !

 آقای شاطر محترم ، اندر داخل زاویه!  یه نگاه غضب آلود عاقل اندر ناشی ای به خاله ریزه انداخت و گفت : خانوم بقیه پولتونو تراول  بدم ؟؟!!

2تا نون خاشخاشی میشه 400 تومن !!

خاله ریزه ،با دهان نیمه باز نگاهی به خودش و اطرافیان و در و دیوار کرد! 

تو دلش گفت نکنه من به خواب چند صد ساله رفتم و این شاطر یکی از نوادگان شاطر زمون خودمون باشه ؟!! خاله ریزه همچنان با همان دهان نیمه باز رو به خانومی که تو صف ، پشت سرش ایستاده بود کرد و پرسید :

ببخشید خانوم الان چه سالیه؟

عمه خانوم مذکور فرمودن : وااااااااا !! خب معلومه خانوم ، 1388! میخوای چه سالی باشه خانوم جوون؟ (و با غرغر زیر لب ادامه داد :جلل الخالق! مردم پاک  خل  شدن هااا)

خاله ریزه رو به شاطر کرد و گفت :

چطور ممکنه ؟ من 2روز قبل  با 100 تومن 2تا نون خریدم ! امروز قیمتش 4 برابر شده؟

شاطر با همون نگاه عاقل اندر ناشی اش به خاله گفت : همینیه که هس ، میخوای بخواه ، نمیخوای برو از این  نون قرتی هایی بخر که چند برابر قیمت ماس !

ما آردمون بی ... چی میگن یارونه ؟ رایونه؟ آها سوفسیده دیگه ! انتظار قیمت کمتری  داری ؟

خاله نگاهی به ساعتش انداخت و از اونجایی که عقربه های ساعتش لنگان لنگان به ساعات اول وقت مدارس شلنگ تخته اندازان نزدیک میشدن و قرار ثبت نام داشت ، این یه بار رو به خیال خودش زیر بار حرف زور رفت تا برای آقای نجار(شوشوی مذکور) و خودش صبحونه ای محیا کنه !

برای خرید سایر ملزومات صبحونه به بقالی مش باقر رفت و با تعجب دید که همون بلا به سر اجناس مغازه مش باقر هم اومده ، و همه اجناس چند برابر شدن!

از اونجایی که پول زیادی بابت خرید به همراهش نیاورده بود و همون مقدار هم صرف خرید نون شد ، با فداکاری تمام ابسیلون سیر پنیر فقط برای صبحونه آقای نجار خرید و خودش با یه لیوان چای و توت خشک، سرو ته صبحونه اش رو هم آورد !

 

 

پ . ن 1: پیشاپیش عید همتون مبارک !

پ . ن 2 :

استاد محترم ، آقای دکتر زبان !

احتراما اینجانب بسی عذاب وجدان دارم، از اینکه هفته قبلی با وجود عروسی خواهر مکرمه تان به زور هم شده کلاس رو دایر کردید و ما این هفته با وجود بیکاری های مفرط  خودمون نیومدیم  سر کلاس !!!!

اکسکیوز آس !

استاد خارجی جان، مارا ببــــــــــــــــــــــــــــــــــخش!

 

                                            از طرف خود ِ خود ِ (به جون خودامون) نادمم !

ما :

واینک ما :ساکت

و باز هم ما:

و ما در اصل دل خویشتنمان بخاطر نرفتن سر کلاس  :

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 22:27  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  | 

قسمت سوم خاله ریزه در شهر خیلی خیلی دور

 خاله ریزه بعد از خداحافظی از جوون آبدارچی ، جهت گرفتن مدرکی به نام دیپلم راهی یکی از دبیرستان های شبانه شهر خیلی خیلی دور شد و چون پولش کفاف کرایه های سرسام آورتاکسی های بی سیم  شهر خیلی خیلی دور رو نمیداد و ازطرفی هم از روی کم حواسی بلیط اتوبوس و کارت متروش رو خونه جا گذاشته بود کل مسیر رو پیاده  گز کرد . بعد از طی طریقی بس طولانی با ساختمان عظیمی به شکل کلیسای هموطنان مسیحی ! با ناقوسی بر سر یکی از 3 عمارت کلیسا مانند مواجه شد .

 خاله ریزه با حال خسته و نالان گوشه ای نشست و با خودش گفت لابد اشتباه اومدم این که نمیتونه دبیرستان باشه ! اما با تعجب زیاد دید که روی ساختمان، تابلویی با این عنوان نصب شده :

دبیرستان غیرانتفاعی  شبانه " مدرک به دستان جوان "  شهر خیلی خیلی دور !

 با تعجب و حیرت وصف ناپذیری به سمت درب عمارت رفت . خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comپس از فشار بر روی تکمه آیفون تصویری (زنگ سابق ) با صدای بمی واجه شد :

_ الــــــو ، کیه  ؟ خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

_ ببخشید برای ثبت نام اومدم ..

_ نوم نویسی  چیچی؟

_برای گرفتن مدرک دیپلم سیستم برتر !
_ الان که نمیشه ،الان ساعت چَهارو نیمه،فردا هم که جمعس !  پس فردا ساعت 8  صبح میای با من هماهنگ میکنی ، آفیش میشی ، اونوقت ببینم چی میشه !

_ ببخشید آقا شما مدیر دبیرستانید !؟

_(با لحن  طلبکارانه ای) خانوم من دربون مدرسه ام ها  !خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

_آها ...ببخشید ....پس من فردا مزاحمتون میشم !

_ خیر پیش ...

3 ساعت بعد (تاخیر به علت پیاده گز کردن راه برگشت خانه !) خاله ریزه با هزار و یک خستگی به آغوش گرم خانواده دونفره اش برگشت ! و کل ماجرا رو برای آقای نجار تعریف کرد . آقای نجار هم مثل اینکه براش لالایی بگن وسط حرفای خاله ریزه به خواب ناز رفته بودblackeye4.gif : 19 par 19 pixels. وطبق گفته های خودش سر میز صبحونه فرداش تو خواب داشت با فرمول جدیدالکشف خودش سایز کلاه استاندارد برای کلاه گذاشتن منطقی، سر ملت فهیم رو بررسی میکرد .

 

پ . ن ۱ : دوستان پرسیدند که چرا ما امتحانامون تموم شد اینقدر خوشحال نشدیم !؟ بنده عرضه داشتم  شما بی ذوق تشریف دارید ! وگرنه بعد امتحانات ترم ملت همدانشگاهی مازنی ـ بابلی ریختن تو خیابونا سپیده جانم و علی گراییلی (آهنگ مازندرانی مخصوص عروسی های فراکلاس ) زدن رقصیدن

!!!

 

پ .ن۲ : مطلب فرستادم جشنواره خاطرات تلخ و شیرین دانشجویی  !دعا کنید رتبه بیاره ! (درگوشی: شما دعا کنید شیرینی همتنو آپلود میکنم)!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 0:28  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  | 

خاله ریزه در شهر خیلی خیلی دور قسمت دوم

مراجع محترم از بس غرق فداکاری های ممتد (نون پنیر و …) و بحث های داغ روز دنیای باجناق ها بودن ، متوجه حضور خاله ریزه نشدن چه برسه به سوال !

خاله ریزه چند بار دیگه هم سوالشو تکرار کرد ، اما انگار نه انگار!

که یهو داد زد :

         یکـــــــــــــــــــــی جــــــــواااااااااااااب مــنــــــــــــو بــــــــــــــــــــده !!!!!

که مسولین با خونسردی سری به طرف خاله ریزه گردوندن وبا لبخندی حاکی از حس بشردوستی  جواب دادن کار ما نیس ، برو خدا روزیتو جای دیگه بده !

خاله ریزه برای اون آقای حامی حقوق بشرِ لبخند به لب هم دعای برکت روزی در همه جا کرد.  با ناراحتی از پله ها میومد پایین که توی راه جوون آبدارچی رو که به چشماش یه عینک ته استکانی با فریم هری پاتر زده بود رو دید که داشت از پله ها میومد بالا . آبدارچی باهوش از اونجایی که در طی اخذ مدرک کارشناسی ارشد مهندسی شیمیReading a Book ، چند واحد روانشناسی هم پاس کرده بود ، از چهره گرفته خاله ریزه پی به ماجرا برد !

رو کرد به خاله ریزه و گفت : مادرجان!  جوابتونو ندادن ؟huhsmileyf.gif : 19 par 20 pixels.

خاله ریزه هم با یه آهی سرشو تکون داد و تایید کرد . goodsigh.gif : 34 par 34 pixels.

بعد از شرح ماجرا توسط خاله ریزه ، آبدارچی  گفت :

اگه میخواین مدرک بگیرین و عضو بزرگ خاندان مدرک داران شهرخیلی خیلی دور بشین، باید یه مقدار بسلفین و یه مدرک، حتی خیلی بالاتر از دیپلم، بهتون میدن و دیگه هم دود چراغ نمیخورین، هم از گرما و سرما حفظید و هم طعم استرس خزبازی امتحانا و اساتید رو هم نمیچشید !
خاله ریزه از اونجایی که خیلی تریپ نسل سومی حالیش بود و روشن فکرمندانه مینمود و از طرفی هم پایبند به اصول اخلاقی و اعتقاداتش بود  گفت : 

نه جووون، من رشوه بده نیستم ! میخوام درس بخونم و یه کاره ای واس مملکتم بشم ! تا یه روز مملکتمو آباد ببینم !

جوون زیر لب گفت ماهم یه روز همین فکرو میکردیم اما ....

و با نشون دادن راه و رسم مسیر طویل و بس عریض مدرک دار شدن در شهر خیلی خیلی دور،دعای خیری حواله راه خاله کرد و با اون خداحافظی کرد !Hello

پ . ن : بزرگترا ! کوچیکترا ادامه داره ماجرا !

پ. ن ۲ : امتحانام تموم شد !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 23:28  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  | 

ماجراهای خاله ریزه و آقای نجار در شهر خیلی خیلی دور 1

روزی روزگاری در شهرخیلی خیلی دور blackeye4.gif : 19 par 19 pixels.،  خاله ریزه و همسر عزیزتر از جانش bubbasmiley.gif : 40 par 47 pixels. (جناب آقای نقاش) ، با خوبی و خوشی ،  زیر سقف آپارتمانی65متری که پول مبلغ خرید رو با هزار ویک بدبختی وبا فروش کلیهء آقای نجارzombismiley.gif : 46 par 25 pixels. و کلی عرق جبین جور کرده بودن ، مشغول صرف الفبای زندگی بودن .

آقای نقاش بعد اینکه دید پول تو بساز بندازه زد تو این کار و بعد از ساختن چند تا آپارتمان  نقلی که مصالح ساختمونش به جای شن و ماسه لای بلوک ها کاه (!!)  بود dunnosmiley.gif : 42 par 18 pixels.، پول خوبی به جیب زد . اما بعد از ریختن دو سه تا از این آپارتمان ها روی سر ساکنین محترم و محترمه وزخمی شدن جمع کثیری از  هموطنان  و فرو ریختن چاه پارکینگ ساختمون  و بلعیده شدن ماشینای رنگ و وارنگ توسط زمین گرسنه و شکایت اهالی ساختمون از آقای نقاش ، این کارو بوسید و گذاشت کنارو رفت خودشو بیمه عمر کرد تا یه آب باریکه ای برسه و روزگار بگذره . و از اون به بعد تصمیم گرفت اول سایز سر ملت رو بسنجه بعد هم اندازه سرشون ، بهشون پیشنهاد کلاه بده !

بگذریم

 از اونجایی که خاله ریزه و آقای نقاش ، فرزندی نداشتن که مثلا با وجود همه بیکاری ها و بی پولی ها ازدواج کرده باشند، و مثلا چندتا بچه هم برای اکمال پروژه بدبختی ها داشته باشن ،   تا روزها را بتونن با بچه ها و نوه ها سر و کله بزنن ، خاله ریزه تصمیم گرفت حالا که از هر انگشت مبارک ، شصتاد عدد هنر مثل : رانندگی فرمول یک ، ملیله دوزی ، خیاطی دوزی ، آشپزی دوزی (ا ببخشید ، سفره آرایی ) ،  وحتی  فنون شرقی و اروپایی می تراوشه ، چرا مدرک تحصیلیشو که بهترین سند  برای اثبات خود ِ خویشتن به جامعه بشریه رو اخذ نکنه ؟! و چرا برای آبادانی مملکت نکوشه ؟

از اونجاییکه خاله ریزه دیپلم ردی سیستم منسوخ محسوب میشد ، میبایست جهت کسب تکلیف جهت ادامه تحصیل به مراجع ذی صلاح در اداره " این که هستیم ، هنر ماست " مراجعه میکرد . در شهر خیلی خیلی دور، مراجع ذی صلاح اداره مذکور از بس که به فکر مردم بودن ، کمر همت بر این بسته بودند که مبادا مردم شهر از زیادی مصرف شکر ، چای ، نان بربری و پنیر دچار اضافه وزن بشن . بنابراین در ساعات کار و زحمت شدید ، جلوی گرمای نفسگیربخاری و سوز و سرمای کشنده کولر تو وعده های نیم ساعته به زور به معده مبارکشان ساندویچ نان و پنیر وچای شیرین میچپوندن  و باهم بحث های عمیقی درباره باجناق و شوهر خواهر و مادر زن و خواهر زن انجام میدادن . خاله ریزه برای کسب تکلیف به خدمت یکی از این مراجع ذی صلاح رفت . مودبانه و خونسرد سلام کرد و سوال خودشو درباره طریقه کسب مدرک دیپلم سیستم برتر جویا شد . مراجع محترم از بس غرق فداکاری های ممتد (نون پنیر و …) و بحث های داغ روز دنیای باجناق ها بودن ، متوجه حضور خاله ریزه نشدن چه برسه به سوال !

خاله ریزه چند بار دیگه هم سوالشو تکرار کرد ، اما انگار نه انگار!

که یهو داد زد :

 

پ . ن : از این به بعد هر از گاهی ماجرای خاله ریزه رو، که از جدیدترین نوشته هامه براتون میذارم اینجا ، امیدوارم خوشتون بیاد ...

پ . ن ۲ : شب یلدای همتون مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 1:57  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  | 

دانشگاه یا اتوبوس شرکت واحد ؟

مسئله تک جنسی شدن جدید نیست اما حـ ـبـ ـیـ ـب مـ ـحـ ـمـ ـد نـ ـژاد معاون پژوهشی نهاد رهبری ، توی مصاحبه ای با ایلنا  پیشنهاد تک جنسیتی شدن آزمایشی چند تا از دانشگاه های بزرگ  رو مثل  دانشگاه مادر (تهران) و شهید بهشتی و صنعتی شریف مطرح کرده  ! همه اونایی که با تک جنسیتی شدن دانشگاه ها مخالفن نظر بدن و دلایلشونو بگن ! من مخالفم ! هرکی بخواد کار غیر اخلاقی و خلاف شرع بکنه هرجایی میتونه بکنه ! اگه مشکل بافتن موی دختر با دست مبارک آقایونه این خلاف شرعو هزار جای دیگه هم میشه دید ! اون از بی جنبگی بعضی از دختر پسرای بی خانواده است !

خودتون بخونید : نماینده ولی‌فقیه در دانشگاه خواجه ‌نصرالدین طوسی آنگاه به مقایسه وضعیت حوزه‌های علمیه با دانشگاه‌ها پرداخته و گفته است: «وقتی به حوزه‌های علمیه که تک‌جنسیتی هستند نگاه می‌کنیم می‌بینیم درصد خطا، گناه و اشتباه در آنها بسیار پایین‌تر از دانشگاه‌ها است و این به مدد آن است که در آنجا فضای سالمی برای تحصیل مهیا شده است... اما در دانشگاه‌ها حتی شاهد بودم که پسری موی دختری را می‌بافد و هزار و یک ادا و اطوار از خود درمی‌آورند.» و پسر در کنار هم در دانشگاه‌ها به عنوان «انداختن گوشت جلو گربه» یاد کرده و اظهار داشته است: «کسانی که امروز در دانشگاه‌ها تحصیل می‌کنند افرادی هستند که تا دیروز در دبیرستان‌های تک‌جنسیتی مشغول علم‌آموزی بوده‌اند و اکنون که به اوج جوانی و غرور رسیده‌اند در یک فضای آزاد دوجنسیتی قرار می‌گیرند و این دقیقا مصداق این است که گوشت را جلو گربه بیندازی؛ مگر می‌شود گربه گوشت را نخورد؟
از جناب آقای نماینده ولی فقیه هم  ممنون که دخترا رو گوشت معرفی کردن و پسرا رو گربه !!

                    

                                     Only Co-Education

                         

پ. ن : ما در حال ِ تسلیت گویان ِ درگذشت  راستگوی ِ راستگویان !  سخت کوش ِ سخت کوشان ! میان همه دولتمردان ! هنرمند هنرمندان ! شهره شهر اکسفوردیان ! از بس که بود جز خرخونان !! میان همه دکتران ! در کشور خارجان ! مرد خوب و مهربان ! دکتر ! علی کردان ! به همه هم میهنان ! می (نمی ) باشیم !

 علت مرگ : فشار عصبی وارده در سال گذشته ! که خدا خواست و امسال بهش اثر کرد !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 14:9  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  | 

من در شهر کتاب بابل

 من: ببخشید!  کتابای عبدالجبار کاکایی رو تو کدوم قفسه میتونم پیدا کنم؟

خانوم فروشنده خیلی اهل مطالعه : ما کتابای عربی نمیاریم !!!!! 

پ . ن 1 : هفته کتاب خوانی به همه هم صنفی های عزیز(خوره های کتاب) تبریک میگم !

پ . ن 2  :  فقط نمیدونم چه کوفتیه موقع درس خوندن چرتم میگیره ، الله اکبر !

 

                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 12:40  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  | 

+30

جدیدنا اخلاقم داره میشه عین مردای 30 سال به بالا :

سرد و خاموش ، از عشق فراریم (بــــودم!) ، مدل نگاهای عاشقونه و معمولی دیگه واسم فرقی نداره (این یه مورد از اولش هم همین بود) ، آهنگ های مورد علاقه داریوش سیاوش ستار و راک های اعتراضی ، از دوستام فراری  و بیشتر میل به تنهایی دارم  ،تعداد دوستا رو به تقلیل ! اعتماد به اطرافیان هر روز کمتر از دیروز ! میل به قدم زدن های تنها ، ابروهای به هم گره خورده و هراسون از آدمایی که  از کنارم رد میشن که مبادا دست از پا خطا کنن! تو خیابون هم نگاهم یا به زمینه یا به ساختمونای اطراف یا یه نگاه کلی به همه ! درس خوندن هام هم یواش یواش روبه فراموشیه !

خدا خودش عاقبتمو به خیر کنه !

                

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 13:18  توسط پردیس شجاعی (مـمـوش)  |