ساحل جوابِ سرزنش ِ موج را نداد ... گاهي فقط سكوت سزاي سبك سري است
روزی روزگاری در شهرخیلی خیلی دور آقای نقاش بعد اینکه دید پول تو بساز بندازه زد تو این کار و بعد از ساختن چند تا آپارتمان نقلی که مصالح ساختمونش به جای شن و ماسه لای بلوک ها کاه (!!) بود بگذریم از اونجایی که خاله ریزه و آقای نقاش ، فرزندی نداشتن از اونجاییکه خاله ریزه دیپلم ردی سیستم منسوخ محسوب میشد خاله ریزه چند بار دیگه هم سوالشو تکرار کرد ، اما انگار نه انگار! که یهو داد زد : پ . ن : از این به بعد هر از گاهی ماجرای خاله ریزه رو، که از جدیدترین نوشته هامه براتون میذارم اینجا ، امیدوارم خوشتون بیاد ... پ . ن ۲ : شب یلدای همتون مبارک مسئله تک جنسی شدن جدید نیست اما حـ ـبـ ـیـ ـب مـ ـحـ ـمـ ـد نـ ـژاد معاون پژوهشی نهاد رهبری ، توی مصاحبه ای با ایلنا پیشنهاد تک جنسیتی شدن آزمایشی چند تا از دانشگاه های بزرگ رو مثل دانشگاه مادر (تهران) و شهید بهشتی و صنعتی شریف مطرح کرده ! همه اونایی که با تک جنسیتی شدن دانشگاه ها مخالفن نظر بدن و دلایلشونو بگن ! من مخالفم ! هرکی بخواد کار غیر اخلاقی و خلاف شرع بکنه هرجایی میتونه بکنه ! اگه مشکل بافتن موی دختر با دست مبارک آقایونه این خلاف شرعو هزار جای دیگه هم میشه دید ! اون از بی جنبگی بعضی از دختر پسرای بی خانواده است ! خودتون بخونید : نماینده ولیفقیه در دانشگاه خواجه نصرالدین طوسی آنگاه به مقایسه وضعیت حوزههای علمیه با دانشگاهها پرداخته و گفته است: «وقتی به حوزههای علمیه که تکجنسیتی هستند نگاه میکنیم میبینیم درصد خطا، گناه و اشتباه در آنها بسیار پایینتر از دانشگاهها است و این به مدد آن است که در آنجا فضای سالمی برای تحصیل مهیا شده است... اما در دانشگاهها حتی شاهد بودم که پسری موی دختری را میبافد و هزار و یک ادا و اطوار از خود درمیآورند.» و پسر در کنار هم در دانشگاهها به عنوان «انداختن گوشت جلو گربه» یاد کرده و اظهار داشته است: «کسانی که امروز در دانشگاهها تحصیل میکنند افرادی هستند که تا دیروز در دبیرستانهای تکجنسیتی مشغول علمآموزی بودهاند و اکنون که به اوج جوانی و غرور رسیدهاند در یک فضای آزاد دوجنسیتی قرار میگیرند و این دقیقا مصداق این است که گوشت را جلو گربه بیندازی؛ مگر میشود گربه گوشت را نخورد؟ Only Co-Education پ. ن : ما در حال ِ تسلیت گویان ِ درگذشت راستگوی ِ راستگویان ! سخت کوش ِ سخت کوشان ! میان همه دولتمردان ! هنرمند هنرمندان ! شهره شهر اکسفوردیان ! از بس که بود جز خرخونان !! میان همه دکتران ! در کشور خارجان ! مرد خوب و مهربان ! دکتر ! علی کردان ! به همه هم میهنان ! می (نمی ) باشیم ! علت مرگ : فشار عصبی وارده در سال گذشته ! که خدا خواست و امسال بهش اثر کرد ! من: ببخشید! کتابای عبدالجبار کاکایی رو تو کدوم قفسه میتونم پیدا کنم؟ خانوم فروشنده خیلی اهل مطالعه : ما کتابای عربی نمیاریم !!!!! پ . ن 1 : هفته کتاب خوانی به همه هم صنفی های عزیز(خوره های کتاب) تبریک میگم ! پ . ن 2 : فقط نمیدونم چه کوفتیه موقع درس خوندن چرتم میگیره ، الله اکبر ! جدیدنا اخلاقم داره میشه عین مردای 30 سال به بالا : سرد و خاموش ، از عشق فراریم (بــــودم!) ، مدل نگاهای عاشقونه و معمولی دیگه واسم فرقی نداره (این یه مورد از اولش هم همین بود) ، آهنگ های مورد علاقه داریوش سیاوش ستار و راک های اعتراضی ، از دوستام فراری و بیشتر میل به تنهایی دارم ،تعداد دوستا رو به تقلیل ! اعتماد به اطرافیان هر روز کمتر از دیروز ! میل به قدم زدن های تنها ، ابروهای به هم گره خورده و هراسون از آدمایی که از کنارم رد میشن که مبادا دست از پا خطا کنن! تو خیابون هم نگاهم یا به زمینه یا به ساختمونای اطراف یا یه نگاه کلی به همه ! درس خوندن هام هم یواش یواش روبه فراموشیه ! خدا خودش عاقبتمو به خیر کنه ! اینم کیک تفلدش پ . ن : تفلد تفلد تفلد تفلد داداشیم مارمولک !! مارمولک مارمولک تفلد داداشیم مارمولک !! زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیواردیدم یه سایه افتاد روم ، سرم رو آوردم بالا ، نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم ،تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد گفت: تنهایی گفتم: آره گفت: دوستات کوشن؟ گفتم: همشون گذاشتن رفتن گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن! گفتم: اشتباه کردم ... گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی ! گفتم: نه ! گفتی: اگه نه ، پس چرا یاد من نبودی؟ گفتم: بودم گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟ گفتم:بردم، همین الان بردم گفتی:آره،الان که تنهایی ، وقت سختی گفتم:…..(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم) سرمو انداختم پایین، گفتم: آره گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش گفتی:ببخشم؟ گفتم: انقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری گفتی: نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟ تو عزیز ترینی واسم ، تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم گفتم: فقط شرمندتم گفتی: حالا چرا تنها نشستی؟ گفتم: آخه تنهام گفتی: پس من چی رفیق؟ من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت ، من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن ، اما هر موقع تنها شدی غصه نخور، فقط کافیه صدا بزنی منو ، من همیشه دوستت دارم ، حتی اگه منو تنها بزاری ، همیشه مواظبت بودم ، تو با اونا خوش بودی ، منو فراموش کردی تو این خوشی ، اما من مواظبت بودم ، آخه رفیقتم ، دوستت دارم دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو انداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم گفتم : شرمنده ام،گفتم دوستت دارم ، گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم گفتم دوستت دارم… گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی یک کلام، خدا تو بهترینی منبع : www.roozeshadi.com دقت کردین بعضی از عشقای امروزی چقدر خــَرَکیه ؟ ************************************* مثال 1 : دختره تو یه محوطه (تو خیابون ، کوچه ، برزن ، مطب دکتر ، دانشگاه ، رو در روی پنجره اتاق پسر همساده اینا و ...) قرار میگیره ! انقد طرفو نیگا میکنه که طرف از رو میره و حالا یا محل میذاره و شماره موبایل میده یا اینکه محل نمیذاره و ختم به خیر میشه ! اگه مثبت فکر کنیم در صورت اخذ شماره یه مدت با هم هستن وپیغومک بازی و تلفن بازی و قرار و این جینگولک بازیا ! بعد میبینن با هم جور نیستن و دوباره روز از نو روزی از نو ! بابا قوری میشن و زوم میکنن رو چشم یکی دیگه تا اونو هیپنوتیزم کنن !! (مثل مار پادشاه رابین هود اینا ) ! ********************************** مثال 2 : پسره جناب آقای بابا یا سرکار خانوم مامانشون اینا رو مبلغ ناچیزی میسلفونن !تشریف میبرن از این سیمکارت جفنگا میخرن که همراهش یه اشانتیون سیمکارت میدن باز ! خلاصه سیمکارت رو تو گوشی (N1100) (بخوانید اِن هزارو صد )! محترمشون میذارن و شروع میکنن در محیط مجازی شونصد تا از شماره محترم کپی میکنن و تو هر وب گروهی و ...(اعم از کلوپ و فیس بوک ... ) میذارن ! با هر جنس مونثی از 2 تا 99 ساله چت میکنن و به زور شماره میدن و میگن باور کن فقط دارم شمارمو به تو میدم ! منتظر تماستم عزیزم (عزیزمش خیلی غلیظ تلفظ میشه ) !بیکاری و بی فرهنگی و بی خانوارگی و بی بییییییب بودن مزید بر علت میشه که با شماره خوشگلشون به هزار و یک نفر زنگ بزنن ، تک بندازن ، پیغومک بدن و ... خلاصه نصف شب و سر صبح هم سرشون نمیشه !چه اهمیتی داره واسشون که امکان داره زندگی مردم رو با شک و شبه ای که به وجود میارن بپاشونن ! بلاخره یکی مثل خودشون الاف رو پیدا میکنن و بعد یه مدت اینو هم ول میکنن و ... میرن دنبال بعدی ! البته اینی که میگم منظورم 100 تا الاف در آنه واحده ! جون خودشون دارن مخ میزنن ! نمونه های دیگه هم داره که خودتونم میدونید ! پس نمیگم ! نات اونلی حسش نیس ، بات آلسو وختشم نیس ! (درضمن بیسواتم خودتونین ) پ . ن : خود من 16-17 تا از این شماره قشنگا یه مدت خواب و خوراک رو ازم گرفتننصف شب ساعت 2 زنگ میزد ! حتی یه مدت بود بعد سحری زنگ میزد !توجه داشته باشید که چه مزاحم تلفنی با دین و ایمونی بود ! سحریشو میل (کوفت) میفرمودن ! و با خواهرای دینی تماس برقرار میکردن ! خدا رو شکر جوابشونو ندادم و شرشون کم شد ! پ . ن ۲: گاهی سکوت از صدتا فحش بیییییییییب دار بدتره ! از خون جوانان وطن تصنیفیه از عارف قزوینی که استاد محمدرضا شجریان با صدای گرمش اجراش کرده . امروز داشتم میگوشیدم ، بغض راه گلوم رو گرفت . واقعا بیاید فکر کنیم که چقدر از جوونای مملکت به خاطر اسلام و حفظ حجاب و استقلال ایران به خون کشیده شدن ، چقدر سعی کردیم دنباله راهشونو بگیریم ؟؟ تو شهر ما یه نمونه اش شهید مهندس حسینیان که مهندس مخابرات بوده ، مادرشون تعریف میکردن که اولین حقوقی که از مخابرات گرفتن رو بخشیدن به فقیرا و با دومیش برای مادرشون لباسشویی خریدن . ماه سوم با هدف حفظ حجاب رفتن به جبهه و شهید شدن . این فقط یه نمونه است . ایران برای حفظ استقلال و شرفش تا امروز خیلی شهید داده . دلم میگیره وقتی یه عده حتی اجازه دفن جنازه پاکشون رو تو دانشگاه ها ندادن . مادرم همیشه میگه بین خانواده پدریم عموم یه جوون معصوم و مهربون و خوش قلبی بود .همتون میدونید اهل شعار نیستم . اما شهدای مملکت ، بچه های همین خاک بودن . از هر اقلیتی ، نه فقط اسلام ! از هر قشری نه فقط بسیج و سپاه !دیدم آدمایی که تا اسم شهید میاد از خودشون هزار و یک ادا و اصول در میارن و ....خیلی ها بی ریا رفتن و برنگشتن .. خیلی ها هم رفتن و برگشتن که شاهد همه اون دلیری ها باشن . باور کنیم شهدا از یه حزب خاص یا از یه گروه خاص نبودن . همه فرشته به دنیا نیومده بودن ، از نظر من ِ حقیر شهدا انسان هایی بودن که لیاقت شهادت رو داشتن . شاید قسمت بر این بوده که انسان جایز الخطایی که بُعد انسانیش خاطی و گناه کار باشه به درجه ای برسه که فرشته ها به حالش غبطه بخورن . * لینک دانلود مستقیم نیست .. دانلود تصنیف از خون جوانان وطن پ . ن : پدربزرگ و مادربزرگم رفتن اصفهون ، دعا کنید یه مارک جدید مای بی بی نیومده باشه به بازار! یادم نمیاد که خودمو برای کسی هلاک کرده باشم . از بچگیام هم یادمه وقتی خرگوشه امیر و زهره رو دوس داشتم ، با اینکه خیلی دوسش داشت یکی داشته باشم ، هرچند تا امروز نشده خرگوش بخرم چون باغچه سبزی و گلمون رو کن فیکون میکردن ، فقط دوسش داشتم ، هلاکش نبودم . بزرگتر که شدم خیلی از کارتون ها و سریال ها رو دوس داشتم ، شخصیت های دوس داشتنیشو ... فقط دوس داشتم ...همچنان هلاکش نبودم . به دبیرستان که رسیدم ، دوستان همکلاسی اسم این یارو ممل چمنزار وامین بی حیایی و شادمهر بی عقلی رو رو میز حکاکی میکردن تو یه قلب 10*16 سانتی ! یادمه همیشه میگفتن اختلاف سن اصلا عامل و دخیل تو خوشبخت شدن یا نشدن نیس ! مهم عشقه!!!!! بعدم قربون صدقه رفتن از معشوق(ه) هاشون شروع میشد ! چند سال پیش پدربزرگ و مادر بزرگم به سمت اصفهان رهسپار شدن که برن خونه دائی جونم . دخترداییم اونموقع ۱ سالش بود و پوشک لازم ! چند روزی از این موندن گذشته بود که دم غروب زنداییم داییم رو صدا میزنه که :محمد رفتی بیرون یه بسته مای بیبی بخر . اون موقع اوائل فروش پوشک مای بی بی بود و خیلی هم تبلیغش نمیکردن ! پدربزرگ از همه جا بی خبر من هم میگه : محمد نمیخواد بری بخری ،پسر مای بی بی میخوای چه کار ؟ امشب دیگه شام رو ساده میخوریم . مگه نون و پنیر چشه ؟ همین نون و پنیر رو میخوریم ! پ . ن : به قول بهار جون آهنگ تبلیغاتش خیلی نازه ، مخصوصا اون نینی آخریه که میگه : جدید آبدوبدوبدا پ . ن ۲: بعضی نینی ها چقدر ملوسن ........ وای خدا !! * لینک مستقیم نیست(کوچه پس کوچه داره) My Baby Diaper's Advertisement Song من چند وقت پیش یه مطلب ضد رئیس نوشتم و چون کلا از اوضاع نابسامان اعصابم به هم ریخته بود ... نگو رئیس دانشگاه کلی به فکر عوامل و مسائل فرهنگی دانشگاه هست و بود، رئیس با کلی اصرار به مسئول کتابخونه فهموند که کلی کتاب بخرید برای دانشگاه و 7000 نسخه کتاب جدید خریداری شد و برای کتابخونه جدید 11 میلیون تومن تا امروز خرج کردن در حالی که مسئول فرهنگی به زور زیر بار خرید رفت . تازه قراره یکم بودجه از تهران بیاد بعد مراسم افتتاح و به نسخ خریداری شده اضافه بشه ...انشالله که مستدام باشه !!!!!! پ. ن 1 : رئیس جون مرا ببــــــــــــــــــــــــخش ... پ . ن2 : اومدم به همه دوستان اعلام کنم سرطان گریخت و من زنده موندم !!! پ . ن 3: تو 17 سالگی با چه عشقی آهنگ میلاد سیاوش قمیشی رو با عکسای عشقولانه میکس کرده بودم ... حالا که یادم میاد خنده ام میگیره ! پ. ن 4: خرییت هم ، عالمی دارد !! ( الکی ) پ . ن 5 :میون این همه موارد ریز و درشت (از صنوف مختلف (از دندونپزشک تا تعمیرات موبایل و حتی بیکار) فقط یه مورد Gold Questای خواهان نبود که اونم خواهان شد ... !!!! پ . ن 6 : عزیزم!! تورو سر جدت راهتو بکش و گورتو گم کن ... تناسب ما خیلی خیلی بیشتر از اونی که تو فک میکنی کمتره ! من کلفت مامانت نیستم که مثل عروس قبلیتون اول به حساب غلومی بیاین و آخرش کلفت ببرین که یکشنبه ها بیام خونه مادرت رخت چرکارو بشورم... خواهشا! من اونش نیستم !! دیروز بعد نماز صبح خوابم برد و خواب دیدم من سرطان دارم و 2 روز بیشتر به آخر عمرم نمونده ... یعنی تا امروز. تو خواب ِ من، من زنده بودم و همه منتظر نشسته بودن که من بمیرم تا جنازه منو دفن کنن. حتی برای مراسم 7 ام من "آش" * پخته بودن .من تو خواب گریون میگفتم من طاقت عذاب قبر رو ندارم . همه منو ببخشید و برام دعا کنید که عذاب قبرم کم بشه .وقتی از خواب بیدار شدم ، فکری شدم که اگه واقعا 2 روز از زندگیم مونده باشه ، من واقعا هیچی برای عرضه تو اون دنیا ندارم . من تا حالا اونجور که باید بنده لایقی نبودم . اونی نبودم که خدا براش از نفسش مایه گذاشت و منو اشرف مخلوقاتش کرد . چی دارم که جلوی خدا تو روز حساب سر بلند کنم ؟ از کجا معلوم این نماز و روزه هام از روی رنگ و لعاب نباشه ؟ چقدر خدا رو شناختم که عاشقانه بخوامش؟ چقدر سعی کردم با حضور دل نماز بخونم؟ چقدر دست کسی که نیاز داشته رو گرفتم؟ چقدر از چیزایی که داشتم بخشیدم؟ چقدر دل بخشیدنش رو داشتم ؟ چقدر سعی کردم به کسی نخندم ، وقتی که مسخره کردن جزء اون دسته از گناهاییه که حتی شفاعت پیامبر هم کارساز نیست ؟ چقدر سعی کردم پشت سر کسی غیبت نکنم ، که گناهش 70 برابر زناست؟ من چی دارم ؟ چی دارم که بگم خدایا بنده ات عمرش تموم شد ؟ که بگم دست پر و با یه کوله بار پر اومدم که حساب و کتابم کنی . که وقتی صورت سود وزیان برام میکشی من سود کرده باشم . که وقتی ترازنامه اعمالمو مینویسی من طلبم بیشتر از بدهیم باشه . به این نتیجه رسیدم که من هیچی ندارم که اسمشو بذارم اعمال صالح. پ . ن : خدایا در آتش فهمت بسوزانم ... شاید از خاکستر من ، یه آدم پاک واقعی سر بیرون بکشه ... به گرد کعبه میگردی پریشان که وی خود را در آنجا کرده پنهان اگر در کعبه میگردد نمایان پـس بگرد تا بـگردیــم در اینجا باده می نوشی در آنجا خرقه می پوشی چرا بیهوده میکوشی؟ در اینجا مردم آزاری در آنجا از گنه عاری نمیدانی چه پنداری ؟! در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری تو آنجا در پی یاری چه پنداری؟ کجا وی از تو میخواهد چنین کاری؟ چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمیداند؟ چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند؟ چه دیداری...؟! چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سُــفتن نمیداند؟ به دنبال چه میگردی که حیرانی ؟ خِــرد گم کرده ای شاید نمیدانی … "همای" از جان خود سیری که خاموشی نمیگیری لبت را چون لبان فرخی دوزند تو را در آتش اندیشه ات سوزند هزاران فتنه انگیزند تورا بر سر در میخانه آویزند « همای » * : بعضی از مازندرانی ها برای مراسم 7 ام امواتشون آشی به نام آش ترش میپزن. 17 شهریور امسال 9 امین سالیه که رفتی و مارو تنها گذاشتی داداشی . چه روز بدی بود، روزغرق شدنت ....تو 18 سالت بود و وجود نحیفتو آب با قساوت تمومش کشید به عمق خودش ...آخه چطور دلش اومد ، تویی که اینهمه مهربون بودی رو اینجوری از ما بگیره ...نمیدونم... من هیچی از حکمتش نمیدونم ... هیچی ندارم جز دعا برای شادی و آرامش روح عزیزت ...امیدوارم همه عزیزایی که این پست رو میخونن فاتحه ای برای شادی روحت بفرستن . * سری از آب برون می آید بهر آزادی جان در تک و پو خواهد از سینه برآرد آهی شکند ناله ء سردش به گلو حمله موج امانش ندهد می رود باز به گرداب فرو می کند چهره نهان در دل آب * پ . ن : « رحم الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات » نمیدونم این چیه که گذاشتم رو صورتم ...انگاری یه نقابه که داره لبخند میزنه ،اما این من نیستم ، من ِ من، خسته است. از این دنیا ... از نامردماش .. از کسایی که تا هستی انگار نیستی و تا میری میشن دایهء عزیزتر از مادر !! من ِ من خسته است از شب بیداری های الکی، فکرم شاید یه لحظه آروم نشه ...همش درگیره. با سرعت نور تموم موضوعات رو چک میکنه . مثل یه پرده سینما میاد جلوی چشام . راه خلاصی ازاین خود درگیری ها نمیدونم چیه . فقط میدونم که شدم جغد...روزا خواب و شبا بیدار ... دلم میخوا مثل Queen توی آهنگ The Show Must Go On داد بزنم بگم : Inside my heart is breaking My make-up may be flaking But my smile still stays on… . . . . Outside the dawn is breaking But inside in the dark I’m aching to be free شبایی که با یه نقاب به صورتم به رخت خواب بیداری میرم و وقتی این نقاب کنار میره ، اونی که از درد دلش خودشو به سپیده صبح میسپره، منم .خیلی دوس دارم این قسمت از آهنگ هایی رو که مینویسم تو این مواقع داد بزنم و بخونم . اما حیف ، تموم شهر خوابیدن ... هی باز میگم گریه نکن .... ما همه مون مثل هم ایم صبح ها که از خواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش یکی ترانه ساز میشه یکی میشه غزل فروش سیاوش قمیشی __ نقاب 82 ********************** I can’t sleep, I’m up all night Through these tears I try to smile Enrique Iglesias ___ Be With You ****************************** As the music dies, something in your eyes George Michael___ careless whispers ************************************* How, how could we go wrong? It was so good and now it's gone And I pray at night that our Paths soon will cross And what we had isn't lost Cause you're always right Here in my thoughts Enrique Iglesias __ somebody’s me ************************************ I searched for a foreign land, for years and years I roamed I gazed a gaze less stair, we walked a million hills I must have died alone, a long long time ago Nirvana __ the man who sold the world **************************************** با این همه گله ها و شکایت ها ، با این همه غم و شکستن ها خدا جون شکرت که هنوزم نفسی هست که میاد و میره خدا جون مرسی که چندبار مرگ رو تا جلوی چشام آوردی و برش گردوندی ! خدا جون تو که یادته تو 5 سالگی از بالای پله سر خوردمو فقط 10سانت مونده بود که سرم بخوره به دیوار و تموم ....! نذاشتی! یکی پامو گرفت . یادته که تو 9 سالگی از بالای سرسره ء بزرگ شهربازی افتادمو کمرم خورد به سنگ و حالا سیخ سیخ دارم واسه خودم راه میرم . یادته که تو 12 سالگی غرق شدم! همه میگفتن 15 دقیقه زیر آب بودم و اما من همه چیزو دیدم ،حتی مراسم ختمی که برام تو خونمون گرفتن، مامانم که سیاه پوشیده بود و گریه میکرد برام. همه این چیزا برای من کمتر از 1 دقیقه بود . همون موقع بود که یه نوری خورد وسط آب و من انگار به سمت سطح آب هل داده شدم . من که شنا بلد نبودم خداجون ، فقط خودت بودی و دست مهربونت که منو کشیدی بیرون . هنوزم که هنوزه ، بودن و نفس کشیدن هرروزمو یه معجزه میدونم . پ . ن : خدا جونم واسه همه این معجزه ها که هر روز برام اتفاق میافته یه ماچ گنده ازم طلب داری ، بذار به حسابم ، به وقتش از خجالتت در میام ! نماز و روزه همه تون قبول .... به قول آقا حسین من واسه "همه تون " دعا میکنم شما هم واسه "همه تون" دعا کنید
، خاله ریزه و همسر عزیزتر از جانش
(جناب آقای نقاش) ، با خوبی و خوشی ، زیر سقف آپارتمانی65متری که پول مبلغ خرید رو با هزار ویک بدبختی وبا فروش کلیهء آقای نجار
و کلی عرق جوین جور کرده بودن ، مشغول صرف الفبای زندگی بودن .
، پول خوبی به جیب زد
. اما بعد از ریختن دو سه تا از این آپارتمان ها روی سر ساکنین محترم و محترمه وزخمی شدن جمع کثیری از هموطنان و فرو ریختن چاه پارکینگ ساختمون و بلعیده شدن ماشینای رنگ و وارنگ توسط زمین گرسنه و شکایت اهالی ساختمون از آقای نقاش ، این کارو بوسید و گذاشت کنارو رفت خودشو بیمه عمر کرد تا یه آب باریکه ای برسه و روزگار بگذره . و از اون به بعد تصمیم گرفت اول سایز سر ملت رو بسنجه بعد هم اندازه سرشون ، بهشون پیشنهاد کلاه بده ! 
که مثلا با وجود همه بیکاری ها و بی پولی ها ازدواج کرده باشند، و مثلا چندتا بچه هم برای اکمال پروژه بدبختی ها داشته باشن ، تا روزها را بتونن با بچه ها و نوه ها سر و کله بزنن 

، خاله ریزه تصمیم گرفت حالا که از هر انگشت مبارک ، شصتاد عدد هنر مثل : رانندگی فرمول یک ، ملیله دوزی ، خیاطی دوزی ، آشپزی دوزی (ا ببخشید ، سفره آرایی )
، وحتی فنون شرقی و اروپایی می تراوشه
، چرا مدرک تحصیلیشو که بهترین سند برای اثبات خود ِ خویشتن به جامعه بشریه رو اخذ نکنه ؟! و چرا برای آبادانی مملکت نکوشه ؟ 
، میبایست جهت کسب تکلیف جهت ادامه تحصیل به مراجع ذی صلاح در اداره " این که هستیم ، هنر ماست "
مراجعه میکرد . در شهر خیلی خیلی دور، مراجع ذی صلاح
اداره مذکور از بس که به فکر مردم بودن ، کمر همت بر این بسته بودند که مبادا مردم شهر از زیادی مصرف شکر ، چای ، نان بربری و پنیر دچار اضافه وزن بشن . بنابراین در ساعات کار و زحمت شدید ، جلوی گرمای نفسگیربخاری
و سوز و سرمای کشنده کولر
تو وعده های نیم ساعته به زور به معده مبارکشان ساندویچ نان و پنیر وچای شیرین میچپوندن
و باهم بحث های عمیقی درباره باجناق و شوهر خواهر و مادر زن و خواهر زن انجام میدادن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
. خاله ریزه برای کسب تکلیف به خدمت یکی از این مراجع ذی صلاح رفت . مودبانه و خونسرد سلام کرد و سوال خودشو درباره طریقه کسب مدرک دیپلم سیستم برتر جویا شد . مراجع محترم از بس غرق فداکاری های ممتد (نون پنیر و …) و بحث های داغ روز دنیای باجناق ها بودن ، متوجه حضور خاله ریزه نشدن چه برسه به سوال !![]()

از جناب آقای نماینده ولی فقیه هم ممنون که دخترا رو گوشت معرفی کردن و پسرا رو گربه !! 



13 آبان تولد پارسا جون داداش خوشگلم بود ! ![]()
7سالگیش تموم شد رفت تو 8 سال ،![]()
دست و هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



![]()
![]()
نگاشون میکردم و آه برامده از دل و تاسفات بی حد و مرزم رو به سمت دوگوله خالیشون فوت میکردم که عجب آدمایی هستن ، بسی عجیـــــب ! یادمه هیچ وقت هیچ پوستری از این نوع جفنگ بازی ها به اتاقم نچسبوندم ، به غیر از تزیینات داخلی ، تنها تابلوی اتاقم یه شعر از فروغ بوده و هست !
فقط از بازی Nicholas Cage خوشم میومد و میاد که اونم در حد بازی خوبشه .
الانم که بوقی سال از تولدم میگذره ، وقتی تو دانشگاه میبینم که ملت قربون صدقه سیاسیون میرن ، واقعا چندشم میشه ! (مخصوصا وقتی از سفیدی دست کروبی با خال خال قهوه ای تعریف میکنن و میگن میرحسین جوونیاشم خوشتیپ بوده الان پیسی دار شده و قربون فرق کچل رضایی و چش لوچ محمود میرزا میرن ) . وقتی یه سری خودشونو طرفدار یه چیزی میدونن و میخوان خون رگشونو واسه طرف لوله کشی کنن ، میره مستقیم رو اعصاب سمپاتیک و پارا سمپاتیکم .

![]()

(مخصوصا اگه دوتا دندون جلوی فک پایینشون هم تازه زده باشه بیرون)![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به درک ! ![]()
![]()
![]()



.jpg)
Calls to mind the silver screen
And all its sad good-byes

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ملت پشت پیشخون نانوایی که پنجره شیشه ایش بسته بود و فقط از توش صدای تلق و تولوق می اومد ایستاده بودن و خودشونو تو گرمای ساعت 2.30 بعدازظهر تابستونی باد میزدن .
این مکث و انتظار میشه 30 دقیقه و ملت کمی مشکوک میشن که چرا نانوایی بسته است ، اما از توش صدا میاد . یکم خودشونو به شیشه پنجره میچسبونن و نیگا میکنن که چه خبره میبینن یه چند نفری (که همون شاطرای عزیزباشن ) نشستن زیر پیشخون و دارن .....بعلــــــــــــــــه .... نون و پنیر و چای میخورن . همه هاج و واج به هم نیگا کردن و با قیافه ای سوال مندانه ناک به هم خیره شدن که 2 ساعت نون پختن این همه قرتی بازی داری ؟ واقعا نمیتونن این 2 ساعت رو اونم تو بعد از ظهر تحمل کنن
که به خاطر این دو ساعت یه روزشونو فرت میکنن و ناهار که میخورن به کنار ، عصرونه هم میخورن؟!
مامان من تو دلش میخنده و میگه خب لابد اینا هنوز به سن تکلیف نرسیدن و تازه شروع کردن کله گنجشکی که چه عرض کنم کله کرگدنی بگیرن !!![]()
.......................................................................................
پارسا کلی اصرار داره که منم میخوام روزه کــــــــــــامــــــــــل بگیرم . با کلی فلاکت بهش میفهمونیم که بابا تو بهت کله گنجشکی هم نمیرسه
چه برسه به روزه کامل !!
با هزار و یک اصرار و خواهش مارو مجبور میکنه که سحر بیدارش کنیم ، قد جیرجیرک سحری میخوره ، جلوی همه وا میسته و میگه من امام جماعت !
پشت من واستید و نماز بخونید !! ما هم صف میکشیم ! البته صف یک نفره !
ساعت 10 گشنه اش میشه ، به روی خودش نمیاره !
ساعت 1 یکم غذا میخوره و میگه سیر شدم .
ساعت 2.30 بابا با نون گرم میاد خونه . پارسا شروع میکنه به خوردن و کلی نون میخوره ! نون خوردنش که تموم میشه مامان صداش میکنه و میگه پارسا تشنه ات شد برو از تو یخچال هلو بردار و بخور !!
یه نگاهی تعجب مند ناک به مامان میندازه و میگه : تو ممیخوای من روزه امو بشکنم؟ ![]()

![]()
به رشته تحریر درآمده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت
1:57 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |
به رشته تحریر درآمده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت
14:9 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |
به رشته تحریر درآمده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت
12:40 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |
به رشته تحریر درآمده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت
13:18 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |
به رشته تحریر درآمده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت
23:20 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |
به رشته تحریر درآمده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت
20:59 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |
به رشته تحریر درآمده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت
9:47 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |
به رشته تحریر درآمده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت
19:29 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |
به رشته تحریر درآمده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت
0:13 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |
به رشته تحریر درآمده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت
22:2 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |
به رشته تحریر درآمده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت
20:50 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |
به رشته تحریر درآمده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت
1:22 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |
به رشته تحریر درآمده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت
18:44 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |
به رشته تحریر درآمده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت
1:54 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |
اونروزبابا کمی سردرد داشت و مامان به جای بابا رفت نانوایی .
به رشته تحریر درآمده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت
14:45 بنده نویسنده پردیس شجاعی (مـمـوش)| |







